تبليغاتX
تب تندی که زود عرق کرد

تب تندی که زود عرق کرد

می گفتن تب تند زود عرق می کنه... لمسش نکرده بودم

سلام عسلم

امشب خیلی دلم گرفته... شاید تو رو می خواد... تا دو روزه دیگه دوره ی بی خبریه ما از هم به یک ماه می رسه.. زود گذشت نه؟؟؟ من بعد از کات کردن ه با تو رفتم خونه و الان تو تعطیلات ه آخره هفته هم می خوام برم خونه... محسن دلم برات یه ذره شده... یه ذره... این دو روزه بد دلم هواتو کرده... دلم داره می ترکه... تنگت شده...خیلی تنگ... اونقدری از دوریت گریه نکردم... یادمه بهت قول دادم اما الان این روزا نمی دونم چرا انقد دلم گرفته و به یادتم ... نمی دونم کجایی چیکار می کنی... مال ه کس ه دیگه ای هستی یا نه... آخه دو روزه دیگه تولدمه ومن چشم انتظارم... می دونم خیلی بده اما می خوامت.... محسن جونم وقتی ازت حرف می زنم می فهمم تو چقد خوب بودی... چقد دوسم داشتی... چقد برام احترام قائل بودی...محسنم کجایی؟؟؟ دلم خیلی امشب گرفته... قده دنیا... دلم می خواست الان بهم زنگ می زدی مثه اون روزا و من یه عالمه با شورو هیجان واست حرف می زدم و ابراز ه دلتنگی میکردم و تو قربون صدقه م می رفتی و بهم می گفتی به زودی همدیگه رو می بینیم... بهم می گفتی " گلم... جوجو... جیگرم ... عسلم... جووجه... حتی دلم واسه جوجه گفتناتم تنگ شده... بهم خرده نگیر تو رو خدا... خب دلم تنگ شده خب... می خواستی انقد باهام مهربون نباشی... می خواستی انقده با احترام دستامو نبوسی... وای محسن دلم واسه اون آرامشت تنگ شده... حتی وقتی لباتو می ذاشتی رو دستام... حتی وقتی لباتو می ذاشتی رو لبام... من دوس داشتم اون آرامش و احترامتو... دلم تنگ شده واسه بودنه باهات... واسه فرحزاد رفتنامون... واسه پیش ه هم نشستنامون... واسه نگاهایی که یه عالمه حرف توش بودو من چقد خنگ بودم که اون اوایل نمی خوندمشون... دلم تنگه واسه بوسه هات... واسه گرمی ه دستات... واسه اون شبی که رسوندیم ترمینال و برای اولین بار بوسیدی منو... بعد از سه ماه ؟؟؟ آره سه ماهی از دوستیمون می گذشت... نه دقیقا" دو ماه... وای چه هیجانی داشت یادته؟؟؟ یادمه وقتی ازت جداشدم چقددلم می خواست بیشتر می بوسیدمت... چقد دلتنگت شده بودم... تو اون شب دیر به فوتبالت یا به قول ه خودت شوت بالت رسیدی و بهم گفتی که همون یه کمش هم واسه تو خیلی بود... و تو خیلی لذت بردی... یادته تو فرحزاد من سردم شده بود و بعداز بوسیدنت چقد گر گرفتم؟؟؟ چقد دو تایی گر گرفتیم؟؟؟؟ چه شبی بود محسن جونم؟؟؟یادآوری ه خاطرات آرومم می کنه... با تو بودن رو دوس داشتم... عسلم؟؟؟ می دونم که نباید بیام به سمتت... می دونم یه جرقه ی کوچیک ممکنه هردوتامونو به آتیش بکشه ... می تونه دور شدنمونو سخت تر کنه... منم کاری به کارت ندارم که عسلم... می دونم تو هم سختته... دلتنگی ه شب ه آخرت هیچوقت از یادم نمی ره... عینه کوچولوها شده بودی... انگار با همه ی دنیا قهر بودی... دلت نمی خواست هیشکی حتی نیگام  کنه... حتی کارگرای رستوران.. حتی آدمای تو مترو... برای من دلتنگیت قشنگ بود... اینکه اونشب به داییت قول داده بودی که بری شرکتش و به خاطره من نرفتی واسم قشنگ بود... جیگره من ... دیدی بالاخره من مریض نشدم... دیدی نگران بودی که سرما خوردی و اگه منو ببوسی منم سرما می خورم؟؟؟ دیدی بهت گفتم من با عشق بوسیدمت پس هیچوقت سرما نمی خورم؟؟؟ واقعا" سرما نخوردما!!! هنوزم که هنوزه سرما نخوردم... می دونی شاید منو ایمن کردی... شاید منو واکسینه کردی... اخه بوسه هات خیلی داغ بودن... خیلی شیرین بودن... خیلی بهم چسیبد... دیوونه ی من... وای عزیزه دلم... نگاه ه آخرت تو مترو... دلمو به آتیش می کشه... تا کجا؟؟؟ تا کی نیگام کردی؟؟؟ از مترو شروع شد تو مترو هم تموم شد... وای که چقد دلتنگتم محسن... دوست دارم عسلم.. هر جای دنیا که باشی و باهر کی که باشی برات آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم... بوس بوس...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 22:10  توسط یه دختر خشن 

تموم شد

امشب دلم گرفته ... داشتم واست می نوشتم که هفته ی پیش تو همین لحظه ها ما پیش هم بودیم و چه خدا حافظیه با شکوهی داشتیم که نوشته هه پرید... پس دیگه واست نمی نویسم...امشب یه حسی دارم نمی دونم چیه... همینو بگم که همه چی بین ما تموم شد... و امروز هشتمین روز بود که ما حتی یه خبر کوچیک هم از هم نگرفتیم.. خیلی خوب تونستیم.. آخه ما بچه نیستیم...

دلم گرفته... بعد از ۸ روز بهم حق می دی؟؟؟ تو تمام این ۸ روز حالم خوب بود و بیشتر از گذشته برات آرزوی خوشبختی می کردمو برات احترام قائل بودم...سرم درد می کنه... می رم بالا... شب و روزت بخیر تنها دوس پسره دوس داشتنی ه من... بهترین دوس پسره عمره من... تا همیشه در خاطرم سبز می مونی... و قابل احترام... تمام لحظه های با توبودن رو دوس دارم و ممنونتم که لحظه های قشنگی رو برام به ثبت رسوندی و شاید سه بار اشکمو درآوردی و دوبار ناراحتم کردی اونم سره بحث رو اعتقاداتمون و باورهای متفاوتمون بود... خیلی هوامو داشتی... مرسی...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 19:11  توسط یه دختر خشن  | 

آخرین شب...

امشب شب ه آخره با هم بودنمونه... شایدم امشب شب ه آخریه که من تو رو واسه خودم می دونم.. دلتنگم محسن... دارم خفه می شم.. دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام... خواهم که جاودانه بنالم به دامنت... یه بار... برای آخرین بار بذار محکم بغلت کنمو تو آغوشت گریه کنم... نداشتی پیشت گریه کنم... نذاشتی تو بغلت گریه کنم و حسرت این گریه تو دلم مونده...

می ترسم فردا ببینمت... امروز قرار بود همدیگه رو ببینیم وتو چنانی مریض بودی که سره کارتم نرفتی... چه برسه بیایی و منو ببینی.. محسن... ساعت از نیمه شبم گذشته و تو حتما" خوابی... اگه بدونی چقددلتنگتم... دیوونه شدم...امشب آخرین شبه مونه ها می دونی؟؟؟ بی معرفت

بی معرفت

بی معرفت

بی معرفت...

بعد ازن خود را باش... یاده تو مارا بس... دو روز ه دیگه عید قربانه... به نظرت کسی قربانی شده این وسط؟؟؟

برای همیشه خدا حافظ... دلتنگی هامو واست اینجامی نویسم... از خودم... ازتک تک لحظه هام.. باشه؟؟؟ تو که نمی خونیم... پس واسه چی بنویسم... واسه کی بنویسم... اشک امونمو بریده...  دارم خفه یم شم... گلوم درد گرفته... یادته دیشب بهتگفتم می خوام داد بزنمو با صدای بلند گریه کنم؟؟؟ الان یه همچین حالی دارم...

دوست دارم.. تا همیشه مهرت تو دلم هست... الان که اینطور فکر می کنم... احساس می کنم تو راحت تر از من ازم گذشتی... این یه کم منو می رنجونه... دیگه همه چی تموم شد... بابای محسن جونی...دلم خیلی برات تنگ می شه ها!!!!مراقب خودت باش... سعی کن خوشبخت باشی... تو انتخاب همسر آینده ت دقت کن... تو مرد خوبی هستی... کسی بتونه با فرهنگ تو و خونواده ت کنار بیاد در کنار تو خوشبخت ترین زن ه روی زمین یم شه... مراقب خودت باش و همیشه احساس خوشبختی کن...دیگه از مرگ و ناامیدی حرف نزن... بچه ها رو دوس داشته باش و پدر شو... بچه ها خیلی موجودات دوس داشتنی ای هستن... منو هم گوشه ی ذهنت داشته باش... به عنوان بهترین دوس دختره عمرت که تو کمتر از 6 ماه تجربه ای رو باهاش داشتی که شاید خیلی ها بعد از یه عمر زندگی هم این لذت رو نبرده باشن... لذتی که فقط تو گرفتن دستامون و بوسیدن لبامون بود... دلم می خواست بیشتر بغلم می کردی... دلم می خواست بیشتر بهت می چسبدیم... چه م شده... چی می گم... دیوونه شدم نه؟؟؟

دوست دارم دیوونه... دلتنگتم دیوونه... عسلم... نفسم... جیگرم... عشقم... وای دلم لک زده که پشت سره هم صدام کنی "عشق من"... خیلی دوس داشتم وقتی عشق من صدام می کردی... یادته اولین بار کی بود؟؟؟ من دقیقا" یادمه...اون شب که منو داشتی می رسوندی خونه داداشینا... همونجا که از ماشین پیاده شدیمو از پشت ایستگاه اتوبوس می خواستیم رد شیم دستتو انداختی دور کمرم و به خودت نزدیک کردی و لبامو بوسیدی... وووووووووو تو خیابون ساعت 10شب... کسی نبود ولی اگه بدونی من دچار چه هیجانی شدم... خیلی باحال بود... هیجان همراه با ترس همراه با شوق نمی دونم چه حسی بود و صدای تو که بهم می گفتی عشق من دیوونه ترم می کرد..

تک تکه لحظه های با توبودنم نوش ه جونت... اصلا" پشیمون نیستم که باهات بودم... لذت بردم ... تمامش خوبی بود... خوشی بود... احترامی که تو گرفتن دستامو بوسیدنشون بهم می ذاشتی... وای آرامشت تو اون لحظه ها برام ستودنی بود... چطور انقده آروم بودی... اونشب که تو بلوار رفتیم اون رستورانه و بعد رفتیم خونه... وقتی اومدیم بیرون انقد آروم دستمو آوردی رو لباتو بوسیدیش که من تا خونه هوایی شده بودم... تا اونجا که گفتی "اقا خانوم ه من با شما تا فلان جا میاد و من پیاده می شم ... اگه بدونی چقد دلم یم خواستت...

خوب بود محسن... همه چیزش خوب بود.. و گذشتن از تو و از دست دادن ه تو هم خوبه... شاید اگه ما به هر قیمتی مال ه هم یم شدیم روزی ازین اصرارمون پشیمون یم شدیم... بهم قول بده خوشبخت یم شی... بهم قول بده احساس خوبی از زندگیت خواهی داشت... برام مهم شدی محسن... نمی گم مثه اعضای خونواده م اما خیلی برام مهم شدی... خوشبختیت آرزومه محسن.. مراقب خودت باش... مراقب محسن ه من باش... منم بهت قول می دم که خوشبخت بشم... دوس دارم سالها ی بعد ببینمت... در کنار خانومت و بچه هات... منم در کنار همسرم و بچه هام... واقعا" می خوام ببینمت و خوشبختیتو ببینم... بهم قول بده دوباره سره راه ه همدیگه قرار می گیریم امااین دفعه فقط برای هم یه خاطره ایم... یه خاطره ی دور که خوش بود... که خوب بود... که همه چی بود... تو اولین و و شاید آخرین دوس پسره من شدی می دونستی؟؟؟ بهتر از تو گیرم بیاد ولش نمی کنمو صددرصد شوهرمه... تو خوب بودی اگه تنها بودی... اگه خونواده و فرهنگی باهات نبود... اما آدم ریشه یم خواد همونطور که من درام... اما ...من دوست داشتم... همه چیتو... دیوونه ی من... عشق من... نفس من...

چه قدرتمندانه پا رو دلم گذاشتم... چه بی تابانه طلب می کند تو را... چه منطقی کنارت گذاشتم... گوگول ه من... دوس داشتم جوجو صدام می کردی... دوس داشتم دوسم داشتی... دوس داشتم خواستنو تو صدات می شنیدمو تو نگات می خوندم... دوس داشتم دربست می گرفتی می رفتیم فرحزاد و دوباره برمی گشتیم... دوس داشتم تو ماشین کنارت می نشستم... وقتی دستام تو دستات عرق می کرد... همه ی لحظه های با تو بودن رو دوس داشتم... همه ی لحظه های با تو بودن رو دوس داشتم...همه ی لحظه های با تو بودن رو دوس داشتم... همه شو... می بوسمت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 0:21  توسط یه دختر خشن  | 

شبای بی تو شدن..

دلبندم... عزیزم... سلام...

این روزا این شبا نمی دونی به من چی می گذره... نمی دونم به تو چی می گذره... از حال هم با خبریم اما نمی دونیم چی می کشیم... تو شبا حالمو خوب می کنی... اما تا کی می تونی حالمو خوب کنی... از اون شبی که دیدمت یعنی از دو شب قبلش که حسابی با هم حرف زدیم تا حالا نه تنها از هم دورتر  نشدیم بلکه به هم نزدیکترم شدیم... واین منو نگرانم می کنه اما چاره چیه؟؟؟ دلم پیشته و می دونم که دل توام پیشمه...

می دونی چی شد؟؟؟ اون شب که فکر می کردم آخرین دیدارمونه و رفتیم طبق معمول فرحزاد من تو راه تو بغل تو گریه کردم... اونجام که نشسته بودیم گریه کردم.. بد خلق شده بودمو داشتم حال تورو هم می گرفتم اما ... اما این بار بیشتر بوسیدمت... بیشتر منو بوسیدی... وااااااااااای محسنم... اگه بدونی چه حسی بود؟؟؟ تو اولین پسری بودی که من می بوسیدمش و چقد بهم چسبید... می دونی تا حالا پسرایی بودن که می خواستن منو ببوسن اما من به هر نوعی اجازه نمی دادم و هیچوقت رابطه م باهاشون به جایی نرسید اما تو... کسی بودی که من دوس داشتم منو ببوسه.. فکرشو کن؟؟؟ من دوس داشته باشم که پسری منو ببوسه.. این فوق العاده ست... می دونی؟؟؟ خیلی خوب بود... خیلی لذت بخش بود..

راستش شب قشنگی شد...شبی که شاید باید با هم خداحافظی می کردیم... اما انگار یه شروع دوباره برای ما بود... حیفم میاد آخه یکی انقد به قلبم راه پیدا کنه و اونوقت... لحظه های قشنگی که می تونستیم در قبال این حس بهش برسیم همه برباد می رفت.. سنمون اونقد کم نیست که بگم احساسات زود گذر اومده سراغمون... من دارم ۲۶ ساله می شم... پس نمی تونم خودمو متهم کنم به یه حس زودگذر... عسلم... تو لیاقت این رو داشتی که منو بغلم کنی و ببوسیم... ناراحت نشو اما من ازون جایی که خیلی سخت گیر بودم اینکه تو رو دراین جایگاه می بینم خب می خوام بهت بگم که چه جایگاه بالاییه...

می دونی؟؟ تو خودت خوب بودی... دوسم داشتی و بعد از دوس داشتنت بود که دلت می خواست ببوسیم... اول خودمو دوس داشتی بعد جسممو... می بینم هنوزم همینطوری... من امروز دلم در گرفته بودم و تو چندین بار ازم حالمو پرسیدی... می دونم که همیشه برات مهم بودم... می دونم از روز اولشم تو واسم می نوشتی "در چه حالی؟؟؟" شاید هزار تا مسیج ازت داشتم که جویای احوالم می شدی همینطوری... واین برام ارزش داشت که فکر نکنم محسن فقط وقتی منو می خواست که ببینتم... لمسم کنه.. یا بهم نزدیک بشه... محسن منو واسه تمام لحظه هاش می خواست...

محسن من... تو خیلی خوبی... انسانی... شریفی... حواست به منو آینده م هم هست... و این خیلی خوبه... اگه بدونی امروز چقد دلم می خواست پیشت باشم... خیلی خیلی...نمی دونم چی قراره واسه ما پیش بیاد اما خدا خودش هر چی که به صلاحمونه رو سر راهمون بیاره تا هیچ کدوممون آسیب نبینیم...

راستی بابات چن شب پیشا اومد در اتاقتو باز کردو دید که ما ساعت ۲ نصفه شب با هم می حرفیم و کلی غرغر  کرده بود... الاهی بگردم عسل من... خودت خونه داری اونوقت تو خونه بابات زاغ سیاتو چوب می زنن؟؟؟ شایدم بابات حق داره... اون بزرگتره... اون بیشتر از منو تو می فهمه... اما من دوست دارم و این حرفا حالیم نیست...

عسلم کجایی یه دوساعتی هست حال جوجوتو نپرسیدی؟؟؟؟ ای کاش این نوشته هامو می خوندی...

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 21:24  توسط یه دختر خشن  | 

ُسلام

امشب شبیه که تو بهم اس ام اس شب بخیر هم ندادی... ومن تصمیم دارم بذارمت کنار... می خوام واست جایگزین پیدا کنم چطوره؟؟؟ می دونم که شاید خوشال بشی... چون ناراحتی از اذیت شدن من... اینجوری با یه جایگزین من اذیت نمی شم...

گفتم نگی که نگفتی...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 1:34  توسط یه دختر خشن  | 

این روزا تو خیلی کمرنگی... حال بچه ی ابجیم هم یه کم بد شده... البته خدا رو شکر رو به بهبوده...

گفته بودم از بلاتکلیفی خوشم نمیاد... دیگه می خوام زوم کنم رو مهرداد... من زن زندگی تو نیستم... تو هم مرد زندگی من نیستی... اما من با تنهایی بعد از تو چه کنم؟؟؟ تو پر بودی تو تک تک لحظه هام... تو زیاد بودی... تو همش بودی... 30 تا؟؟ 60 تا؟؟؟ چن تا اس ام اس در روز... چقد تلفنی صحبت کردن؟؟؟ دو ماهه 240 تومن پول تلفن برات؟؟؟ نمی شه انکارشون کرد...

عزیز دلم می دونم زندگی متلاطمی داری الان... این منم که کم طاقتم... امیدوارم بهترین تصمیم رو واسه جفتمون بگیری... دیگه تو  زندگیت نمی بینم خودمو... ما   حتی سر دوس داشتن بچه... سر اسم بچه با هم تفاهم نداریم چه برسه به چیزای دیگه... یادت که هست؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 23:51  توسط یه دختر خشن  | 

امشب...

امشب من خاله شدم اما در رابطه با تو عزیز..

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت

اعصاب تو خورده... اعصاب منم وصله به اعصاب تو... من دارم می ذارمت کنار...دیگه نمی تونم به عنوان یه دوست بخوامت... در مورد ازدواجم حرفی نمی خوام بزنم... می ترسم کم بیارم.. امشب تو زود می خوابی... منم می رم دوش بگیرم که بیام زود بخوابم.. راستی امشب من خاله شدم... و تو هنوز حالت خوب نشده... هنوز... من راحتت می کنم... من حالتو خوب می کنم... همین امشب می ذارمت کنار... همین امشب... نیا به سمتم خواهش می کنم ... هر وقت من ازت دور شدم تو به طریقی برگشتی به سمتم... این کارو با من نکن... بذار با دوری تو راحت تر تورو بذارمت کنار... وای چه باحاله... من مثه عاشقا شدم... خوبه... خودم خواستم...

زیباترین ترانه ی عاشقانه ام... یا بهتره بگم زیباترین تجربه ی دلبستگی من بودی و اولین و آخرینش... دیگه نمی خوام... قشنگ بود... تک تک لحظه هاش... دیگه می خوام واسه مرد زندگیم باشم.. هر کی باشه.. چه میم عزیز و چه کس دیگه... مرد من که من در کنار احساس خوشبختی کنم و از خوشبخت بودن اون هم مطمئن باشم... شوشوی من...

شب بخیر محسن جان... از امشب اینجا بهت شب بخیر می گم... امیدوارم هر چه زودتر تو هم بهترین تصمیم رو بگیری.. فدای سرت اگه من خیلی تنهام... فدای سرت اگه گریونه چشمام... فدای سرت اگه دلمو شکستی... می گن عاشق یکی دیگه هستی... عاشق که نیستی... می خوای عاشقش بشی... یا شایدم می خوای عاشق من نشی.. می دونم قضیه چیه... می دونم به من وفادار بودی و هستی... می دونم تو چه گل پسری هستی... بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 23:17  توسط یه دختر خشن  | 

یه کم روراست باشیم چطوره؟؟؟

سلام محسن جون

امشب همون شبیه که تو رفتی عروسیه دوستت و به من خبرشو ندادی و ادعا می کنی که نمی خواستی بری و دومادتون ازت خواسته که بری همراشون... راستش قبول کردم اما احساس کردم باهام غریبه شدی به طوری که وقتی میس کالام رو دیدی بهم زنگ نزدی...برخلاف همیشه...

بذار به واقعیتی رو بهت بگم... من دارم لحظه ها رو می شمرم که تو بهم بگی که از زندگیت برم بیرون... خواستم با خودم و تو روراست باشم... من همش دنبال اینم که یه بهونه ای پیدا کنم و به این نتیجه برسم که تو رو کنار بذارم و البته این کنار گذاشتن از طرف تو باشه که مبادا روزی به خودم بگم نباید من کنارش می ذاشتم اما اگه تو منو کنار بذاری اونوقت به خودم خرده نمی گیرم و می گم خب اون منو کنار گذاشت ومن نمی تونستم کاری کنم...

راستش می دونم تو این تصمیم گیری کمکت نمی کنم و البته واضح ومبرهنه که خودت نمی خوای و اصلا" منو در جریان قرار نمی دی... باور نمی کنی امشب که دیدم ازت خبری نشده گفتم شاید رفتین خواستگاری!!! بگم؟؟ خودمو ضایع می کنم اما نشستم شمردم که چهلم عموت گذشته یا نه... آخه گفته بودی مامانت اینا اصرار دارن که بعد چهلم برید خواستگاری!!! راستش بی محلی کردنت بیشتر آزارم می ده تا اینکه بهم بگی که از زندگیت برم بیرون... من درکت می کنم... تو عقل و احساست مقابل هم قرار گرفتن و اینو هم می دونم که قدرت این رو داری که منو ترکم کنی و دیگه من تو زندگیت نباشم...

راستش از فردا می خوام من دیگه اصلا" سراغتو نگیرم... راستش هم دلم برات تنگ می شه و هم احساس تنهایی می کنم... به قول تو که به من انگ می چسبونی اگه یکی رو تو آب نمک داشتم این روزا اصلا" کاری به کارت نمی داشتم تا به راحتی تصمیم بگیری...

یه کم حالم گرفته شده بود اما الان خوبم... از قدرت خودم تعجب می کنم شایدم تو برام یه عادت بودی بیشتر تا یه عشق... عشق که نبودی... دوستت داشتم... چون وقتی دستای منو می گرفتی و خودت اعتراف می کردی وقتی دستامو می گیری انگار برق بهت وصل کردنو ازین جور تعبیرا من به جز دفعات اول دیگه قلبم نمی ریخت و همش این قضیه ناراحتم می کرد که چرا از گرفتن دستت قلبم تپشش بیشتر نمی شه.. نمی گم اصلا" اما بیشتر آرامش داشتم تا تپش قلب... البته اعتراف می کنم گر می گرفتم اما به نسبت علاقه ای که در خودم نسبت بهت احساس می کردم به خودم ایراد می گرفتم چرا عکس العمل من در برابر حس محسن کمه...

یادته بهم گفتی "تو چرا تو چشمای منو نمی خونی... کلی حرف تو چشمامه.." و شاید باورت نشه که من یا به چشمات نگاه نمی کردم یا اگه هم نگاه می کردم انقد سطحی بود که نمی خواستم دچار چشمات بشم... شاید مثل همیشه از دچار شدن... از شکست خوردن و از همه ی اون چیزایی که منو تا تو منعم می کرد از دوست داشتن و دوست داشته شدن می ترسیدم...

بی خی... این روزا با کمرنگ شدنت فکر میم عزیز رو تو ذهن من پررنگ تر می کنی... اون رو به من نزدیک تر می کنی...با اینکه می دونم شاید در حد یه توهم باشه ... شاید من حالا حالاها نبینمش..و شاید هزاران شاید دیگه... هزاران شاید دیگه.. حتی اینکه در حال حاضر خدای نکرده هفت قرآن به میان در تعهد کسی باشه...

محسن اگه تو بری من صددرصد اونو می خوام... تو خوب بودی... تو مهربون بودی.... تو انسان بودی... تو خدا ترس بودی... تو محترم بودی... تو آرامش داشتی... آرامش و احترامت رو حتی وقتی به دستام ... به انگشتام بوسه می زدی حس می کردم... واقعا" آرامشت برام عجیب بود.... خیلی دوس داشتم از خودت می پرسیدم الان چه حسی داری و الان چرا انقده آرومی... وقتی حرارت رو از تو چشمات می خوندم... وقتی بهم می گفتی "می خوام..." وقتی لبای همدیگه رو برای اولین و آخرین بار بوسیدیم... یه بوسه ی ساده... یه بوس کوچولو... یه بوس معمولی.. و باز آرامش تو و اینکه از نظر من کم بود... و من دلتنگتر شم و برام فوق العاده قشنگ و دلپذیر بود وقتی گفتی که خیلی خوب بود... همون کمش هم خیلی عالی بود... دیوونه ی من.... امیدوارم به خاطر من این حرفو نزده باشی...نه به خاطر من نزدی... تو خیلی آروم بودی... ووووووووووووووو محسن دیوونه تم با این کارات...

آخیش دلم خنک شد... با این کارات خوب منو از خودت دور می کنی... من به هیچ وجه برای داشتن تو نمی جنگم... پذیرفتن همه ی تفاوت ها و قطعا" کوتاه اومدن من تو یه سری از مسائل برام سخته.. اگه شاید بیشتر ادامه پیدا می کرد دوستیمون و من واقعا" همه ی قشنگی های وجودت رو می دیدیم شاید به این راحتی ها این حرفو نمی زدم اما تو مهلت ندادی واسه شناخت بیشتر...

گل پسر... خوشبختی تو می خوام... خوشبختی خودمم می خوام... دوست دارم و می دونم دوسم داری و الان بین عقل و منطقت گیر کردی.. شاید باید قبول کنیم که عشق خاصی بین ما نبود که حالا نذاره از هم دور بشیم... شاید این یه اتفاق خوب بود... شاید ما داشتیم به قول تو هر ثانیه که از رابطه مون می گذشت به هم نزدیک و نزدیک تر می شدیم و هر اتفاقی ممکن بود بیفته و اگه آخرش مال هم نبودیم همه چی برامون سخت می شد..

اما من هر چی بهت گفتم عین واقعیت بوده و بهت تبریک می گم که اولین دوس پسر من بودی و لیاقت اینو داشتی که یه بار لبات رو ببوسم و اصلا" هم پشیمون نیستم ... تو لایقش بودی... شاید احساس کنی که من خیلی مغرورم که این حرفو می زنم اما این حس واقعی من بود... تو پسر خیلی خوبی بودی... اما ما به درد هم نمی خوریم... شاید من زودتر از تو نظرم رو دادم و شاید امشب کائنات این نظر منو بشنون و بارها و بارها تکراش کنن و ما به زودی از هم جدا بشیم... پس بهتره در کنارش بگم که میم عزیز به من نزدیک و نزدیک تر بشه... چون تنهایی بعد از تو اذیتم می کنه اینو می دونم... تویی که همیشه و هر لحظه تو زندگیم حضور داشتی... مسیج های وقت و بی وقتت... حضورت خیلی تو زندگیم پررنگ شده بود... به خاطر همین می خوام اونی که باید باشه بیاد و نذاره من از نبود تو غصه بشم... به قول خودت...

من حالم خوبه.. امیدوارم تو هم خوب باشی.. شاید امشب تو عروسی اون خانوم رو ملاقات کرده باشی.... من حس می کنم تو می ری تو غار خودت و نمی خوام منو اون تو راه بدی... امشبم رفته بودی تو غارت... شاید با دیدن اون اینطور شده باشی... ناراحت نیستم چون می دونم منو دوس داری و ظاهر من رو می پسندی... چشمای منو دوس داری... دستا و انگشتای منو دوس داری... همون انگشتایی که از سرانگشتشون محبت جاری می شه.. خودت گفتی خب... تازه شم گفتی تو مهربونی از ته قلبت... تو از ته قلبت به من محبت می کنی... حالا محسن جون یه اعترافی بکنم این تازه یه گوشه ی کوچولویی از محبت من بوده ها!!! باور کن... هنو رو نکردم واست و گرنه مطمئن باش همین الانم شروع کنم به محبت کردن بهت نمی ذارم به درستی تصمیم بگیری و تو رو می کشونم به سمت خودم... حاضرم قسم بخورم که می تونستم... اگه خدا می خواست البته ها!!!

بگذریم ... برم لالا کنم... بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 1:41  توسط یه دختر خشن  | 

گاهی...

این شعر از صبح ورد زبونمه...

گاهی شعر سراغم را می گیرد گاهی تو... فرقی نمی کند... هر دو ختم می شوید به دلتنگی...

سلام محسن جون... از بس اسمتو محسن جون صدا کردم دیگه دوستام هم به این نام صدات می کنن... از محسن جون چه خبر... با محسن جون قهری... آشتی کردی... می دونی دیشب رفته بودم خونه خالم اینا...با دختر خاله در این موارد صحبت کردیم... اون منو به تو راغب تر کرده... من داشتم تسلیم این قضیه می شدم که تو جایی تو آینده ی من نداری و من خیلی راحت باید از سر راهت کنار برم و اون نظرش این بود در حد یه دوست باهات باشم و نرم رو نروت تا بتونی تصمیم خودت رو بگیری... انقدر قد یا غد نمی دونم یه کدوم ازینا هستم که به خودم بگم "من به راحتی می تونم محسن رو  کنار بذارم" و برای نگهداشتنت پیش خودم نجنگم.. خب اگه بجنگم حس آویزون بودن بهم دست می ده...به خاطر همین تو این شرایط می خوام همه چی رو بسپرم دست خودت...

راستشو بگم محسن جون؟؟؟ می دونیم که شروع رابطه ی ما جوری بود که حرفی درمورد ازدواج زده نشد... بازم راستشو بخوای تو چندان پسر بدی نبودی... مهربون هم بودی... با اختلافات مذهبی فوق العاده زیاد... یه چیزی رو هم بهت نگفتم محسن جون... ما اختلاف مذهبیمون تو نوع مذهبمونم هست.. واااااااااااااااای... اگه بهت بگم صددرصد می گرخی... بابا انقده مذهبی نباشین تورو خدا... بگذریم اگه تو بخوای می تونی با این قضیه مبارزه کنی... بستگی داره تو چقدر مذهبی باشی و چقدر این جور چیزا برات مهم باشه و چقدر من ارزش جنگیدن داشته باشم...

می دونم این روزا همش رو نروتم و بارها گفتی که هیشکی درکت نمی کنه.. حتما" منظورت خونواده ت از اون ور و من هم ازین ور.. خب محسن جون من می ترسم یه قدم به سمت تو بردارم و کمکت کنم و تو رو به سمت خودم بکشونم اما بعد جا بزنم... هنوز تصمیم نگرفتم.. الان زوده... من شناخت زیادی از تو ندارم عزیز دلم.. فقط می دونم انسان شریف و مهربونی هستی با تقیدات مذهبی بالا ... با آرایش زیادمن مشکل داری و هزارو یک مشکل دیگه که شاید با دیدن عکسای عروسی پسرعمه م هم بهشون برخوردی گرچه چیزی نگفتی و چیزی نگفتنت بیشتر به چشمم اومد ... خب عزیز من با شناخت کمی که من از تو دارم آیا الان می تونم تصمیم بگیرم و نخوام از دستت بدم؟؟؟

باوجود اینکه از صبح بعد از حرفایی که دیشب با دختر خاله زدیم هی تو فکر میم عزیز هستم... خب من تو رو با اون مقایسه می کنم... منم حق دارم... همونطور که تو ممکنه منو با دختری که بهت معرفی کردن مقایسه کنی... خب پسری که ۱۱ ساله با میم عزیز دوست صمیمی هستش اون رو پسر خوبی می دونی... اون حتی یه دوس دختر هم تا حالا نداشته و این خیلی برای من لذت بخشه و درعین حال فوق العاده اجتماعی و محبوب هستش... یه اردی بهشتیه تمام عیار... اینطور شنیدم که حضورش تو جمع های دوستانشون خیلی طالب داره... شخصیت مقبولی داره و اون دوست ۱۱ ساله ش که شوهر دختر خاله م باشه بر این باوره که "م..... از من بهتره" و دختر خاله در کنار شوهرش احساس خوشبختی فوق العاده ای داره... از خوبی های میم عزیز دیگه واست نمی گم.. تنهاایراد کار اینکه که من هنوز ندیدمش... اون روزا که دختر خاله می خواست ببینمش من جفتک انداختم (ببخشید) و دیگه فرصتی پیش نیومد ... منم این روزا سختمه... از یه طرف نمی خواستم حالا حالا ها ما در مورد ازدواج فکر کنیم و از طرف دیگهاز بیشتر وابسته شدن بهت می ترسم...

وای محسن... دیروز مامانینات از مسافرت برگشتن و تو دوباره اعصابت به هم ریخته و به منم بی محلی می کنی.. البته اذعان داری که با من مشکلی نداری ..عزیز دلم.. می دونم تو شرایطت سخت تره.. باید بسنجی که چه کار کنی... یه طرف پدرو مادرت... یه طرف منو علاقه ت.. ببینی کدوم می ارزه ... کدوم بیشتر می ارزه... نه که پدر و مادرت رو کنار بذاری اما برای قبولوندن من به اونا کار سختی در پیش داری... دیوونه تو که ازین جور دخترا خوشت میاد  باید یه همچین دختری رو هم برای ازدواج انتخاب کنی حالا من نه... خداییش می گم.. یه چیز تو همین مایه ها حالا یه کم هم نزدیک به شرایط خونواده ت... یه دختر واست بپسندن که بری سر خونه زندگیت بگی کاش اینطور نمی شد.. کاش یه طور دیگه می شد چی؟؟؟

به من چه آقا جون... الان یه چیز شده اعصاب منم خورده... دوس داشتم زودتر می دیدمت تا صحبت می کردیم ببینیم چی کار کنیم... اما تو به من چیزی نمی گی و می خوای تمام بار این مساله رو رو دوشای خودت بذاری و خودت به تنهایی تصمیم بگیری...

عسلم... هر چی خدا بخواد... ما می خواهیم که خوشبخت باشیم.. چه در کنار هم و چه جدا از هم... من جنگیدن بلد نیستم... از خدا می خوام هر چی به صلاحمه همون بشه...شاید تو باید بری تا میم عزیز تو  زندگی من پیداش بشه... من ذره ای بهش علاقه ندارم چون اصلا" ندیدمش فقط به من گفتن خوبه و به من میاد... و البته من به اون میام... بقیه می گن... و به تو علاقه دارم و مهربونی هات و گذشتت... از فوتبال ۵شنبه زدنت و اومدنت پیش من... از لارج بودنت... از صبور بودنت... از همه ی چیزای خوبی که داری و من وقتی بیشتر بهشون پی می برم که واسه کسی تعریفشون کنم... باورت نمی شه وقتی از تو واسه دختر خاله می گفتم دیشب یهو به خودم گفتم ووووووووووووووو محسن چقد خوبه... چه پسر خوبیه... البته با شناخت این ۴ ماهی که باهم بودیم... البته ۴ماه نشده هنوز... سه ماه و نیم...

برات دعا می کنم که بهترین تصمیم رو بگیری ... تو تاهمیشه عزیز دلمی... یادمه پریشب گفتی که "تو تا همیشه تو قلب من هستی" و من اعتراض کردم که "نه... همه ی قلب تو باید مال خانومت باشه" الان می گم اشکال نداره... بذار من اون گوشه موشه های قلبت بمونم...

دوست دارم...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 9:39  توسط یه دختر خشن  | 

سلام محسن

تو الان خوابی... این روزا یه اتفاقایی افتاده.. قراره ما از هم جدا بشیم... اما من یه کم دیوونه ام... تو هم می گی که حالت خوش نیست و قاطی کردی اما زیاد اینطور به نظر نمی رسه و این یه کم رو نرومه... امروز یکم مهر بود و امشب شب دوم مهره... تو رفته بودی فوتبال یا به قول خودت شوتبال و خسته برگشتی خونه و خوابیدی... منم جواب اس ام استو ندادم که بخوابی... اما الان که ساعت از 3 صبح هم گذشته من دلم خیلی گرفته و گریه کردم... واسه کنار گذاشتن تو نه ها... نمی دونم دلم گرفته بود... از وقتی قراره کنارت بذارم دلم بیشتر برات تنگ می شه... دلم بیشتر واست می لرزه... شاید به قول تو داشتیم دیگه به هم نزدیک و نزدیک تر می شدیم و نباید این اتفاق می افتاد.. به هر حال من دلتنتگ ترم... و یه جورایی می رم رو نرو تو... و تو امروز به من گفتی دخترا یکی رو تو آب نمک دارن که اینجور موقع ها برن سراغشون... خیلی بی رحمانه بهم گفتی... به منی که دیشبش پشت تلفن صدای گریه مو شنیدی... زورت به من می رسه نه؟؟؟ باشه... باشه...

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 4:21  توسط یه دختر خشن  |