تبليغاتX
یه حس غریب

 

داشتم خیلی سبک وآروم پرواز می کردم یک پام رو جمع کرده و گرفته بودم وپای دیگرم اویزون بود / آشپزخونه بودم  اوج می گرفتم تا سقف وبعد خیلی آروم آروم می یومدم پایین وباز دوباره اوج می گرفتم باورم شده بود که داشتم پرواز می کرد مگه غیر از این بود !!!! واسه بار دوم می خواستم اوج بگیرم و تو شیرینی این تجربه مست بشم که صدای زنگ خونه اونو بهم ریخت  ودیگه هر چی سعی کردم نشد که نشد !!!

+ تاريخ چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 21:27 نويسنده |

 

یه بچه گوریل بود با مادرش . مادرش نگران بود  درو رو که باز کردم پدر بچه گوریل با خشم زیاد  دستهاش رو  روی سینه می کوبیدوفریاد می کشید.خیلی طول کشید تا با وحش تمام بیرون اومدم واینجور موقعها هوتی یهو غیبش میزنه پیداش نمیشه .من پشت در مونده بودم وهر چی التماس می کردم دروباز نمی کردن .تاریک وسیاه بود تا اینکه درو باز کرد اون گوریل پدر ومن از بیرون به اونهمه وحشت وتاریکی نگاه کردم

+ تاريخ دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:15 نويسنده |

 

ساعت ۹:۲۵ شب بود از بیرون که داخل اتاق شدم  انبوهی از موجودات ریزو نورانی ومعلق در هوا واسه یه لحظه جلو چشمانم ورجه ورجه خاصی می کردن !

+ تاريخ شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:8 نويسنده |

 

یه شتر قهوه ای کم رنگ  با پاهای خیلی بلند  وابهتی بس عجیب و غریب.داخل اتوبوس هم که نشسته بودم  سقف اتوبوس به زانوهای شتر نمی رسید!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:4 نويسنده |

 

گرگه دنبالم می دوید ومن با وحشت تمام فرار می کردم تا رسیدم به یک خونه .اونوقت اون گرگ تبدیل به یه خرس و بچه اش شد خرس مادر دنبال بچه اش اومده بود  ومن با وحشت ولرز مدام هوتی رو صدا می کردم ٬وقتی که اونا رفتن بچه خرس به من بوسه داد ودست تکون میداد !

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:46 نويسنده |

 

بعد مدتها هوتی اومد  منو برد خونه مادرم تازه نشسته بودم که در زدند .درو که باز کردم یه مرغ و خروس حنایی رنگ آمدند بیرون ومن سعی داشتم یه خروس سفید رنگ که خالهای بزرگ قرمز داشت رو ببرم داخل که اونها اومدن بیرون !

+ تاريخ شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:43 نويسنده |

 

دیروز صدای تق و تق خیلی زیادی از تو آشپزخونه می یومدوامروز  صبح زود یه شیر بزرگ قهوه ای رنگ که غرور خیلی زیادی داشت نشسته بود جلو راهم .

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 15:39 نويسنده |

 

شش الی هفت شب بود که اومد حسش کردم ولی دیده نمیشد /

تو وان حموم دراز کشیده بود  داشت نفسهای آخر رو می کشید.بدنش پوسته پوسته  سفید و قرمز شده بود .با خودم گفتم :« خب شد زودی اومدم » وبعد با سختی بیرونش آوردم .گریه کردم که مره بود  ولی نمرده بود گفت :« جنیان اذیت و آزارش کردن » یک گربه سیاه و خاکستری همونجا بود گفتم اینم یه جن  وشروع کردم به کتک کاری با گربه  می خواست از پنجره فرار کنه  که با مشت کوبیدم وسط کمرشیک وحشت غریب بدنم رو مور مور کرد  وبد جور چندشم شد .

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 22:33 نويسنده |

 

هشت الی هشت ونیم صبح بود .سیاه و سفید بود  شلوغ و درهم و برهم چند تا دفتر بود دزدکی یکشونو برداشتم خوندم  نوشته بود :« فکر نمی کردم به من یه استاد پیر...واون خنده هاش٬ حرفهاش» شناسنامه اش رو دیدم  متولد ۱۳۴۳ تعجب کردم یعنی چقد مسن !!!دوباره خواستم نگاه کنم ببینم اسم مادرش چیه  ولی نتونستم .می خواست بره  .گفتم :« تنهایی می ری » ورفت ومن منتظر شدم که باز هم چهارشنبه ها بیاد .

+ تاريخ جمعه دهم فروردین 1386ساعت 20:17 نويسنده |

 

ساعت  یک ونیم نیمه شب تازه آماده شده بودم که بخوابم تو پچ و پچ پوریا ورضا بود که مدام صدام می کردند : ژامک ؟...ژامک خانوم ؟ ...ژامک ...

ومن از وحشت تمام  بدنم رعشه پیدا کرده بود .فقط نم یدونم کی خوابم برد !

+ تاريخ چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 2:46 نويسنده |

 

هوتی منو برد یه جایی همش مه گرفته  چشام دید خوبی نداشت .دو تا شیر بودند یکی که یال و کوپال  قهوه ای پررنگی داشت خیلی هم آروم بود  ولی من خیلی وحشت داشتم ... من باید سرمو نزدیک دهانش می بردم تا اون چیزی رو بهم بگه  ولی ارامش اون منو هم کم کم آروم کرد ! چند لحظه بعد یه شیر دیگه با یال و کوپال قهوه ای کم رنگ اوردن از دم در عبور دادنش تا شیر اولی با دیدن اون آرامش پیدا کنه ... یعنی یه جورایی با رفتار و نگاهاشون حرف می زدن و چیزی نمی گفتن !

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 2:42 نويسنده |

 

تازه دراز کشیده بودم ساعت ۵/۳ بعد از ظهر بود  که مدام صدا م می کرد : ژامک ...ژامک

+ تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 2:40 نويسنده |

 

یک جلیقه پلنگی بود .می گفتند : « این مال خادمین امام رضاست ! تو راست و ریستش کن !» دو دل بودم  پرسیدم : مگه خادمین یه هم چین لباسی رو می پوشن؟ جواب ندادند و مدام از من انکار و از اونا اصرار که اونو  بگیرم ازشون ! تا ....... اینکه دیدم تو خونه نشستم و هوتی نیستش!

+ تاريخ یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:38 نويسنده |

 

تو جاده بش قارداش بودیم یهو پدر بزرگم اومد چند سالی میشه فوت کرده !ومن با دیدنش تعجب کردم اومد طرف من صورتش سوخته بود گفت :« فلانی کجاست ؟»با ترس یه جاده خاکی رو نشون دادم و گفتم اونجا ! هوتی بهم گفت : اون روحشه خودش نیست مواظب باش ! ومن بدجور دلم به حال پدر بزرگم سوخت .ویه جورایی مواظب بودم تا منو در آغوش نگیره هوتی گفت : اونو دوراهی بش قارداش سوارش کرده وبعد منو سوار ماشینش کرد و راه افتادیم .من مدام برمی گشتم عقب رو نگاه می کردم  و مواظب بودم که یه وقتی نیاد !

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 1:27 نويسنده |

 

 

 

خونه مادرم بودم چند روزی میشه عملش کردند   یه لحظه هوتی اومد ( تازگیها بدون هیچ شکل و نشانه ای فقط یهو می یاد  ومن دیگه هیچ ترسی ندارم ) بهم گفت : می دونی رضا کجاست؟ گفتم : مغازه ! گفت : ببین اینجا مغازه است ؟ اونوقت من نفهمیدم کجا هستم  مثل یه بخار سبک شده بودم فقط همون جاده همیشگی که می رفتیم روستا رو دیدم ماشین رضا رو دیدم که داشت  می اومد وکنارش همونی که خیلی بدم می اد ازش نشسته بود که همیشه می گفتم با این دوستش  رابطه ای نداشته باشه  وپشت سرشون یه  بچه شایدم بزرگسال  ولی هاله سیاهی داشت ودیده نمی شد ...بهش گفته بودم نره هااااا . حالا هوتی همیشه چیزهایی رو که رضا از من مخفی می کنه می یاد وبهم نشون می ده  واز همه اینها ۸۰ درصدشون همیشه با واقعیت یکی هستش

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 2:28 نويسنده |

 

این اولین باری بود که بعد اونهمه ماجراهای صوفی -بعد از چند ماه - دوباره هوتی رو دیدم  ولی نه اونطوری که قبلا واسم شکل گرفته بود ! بازم مث اولین برخوردها بود ...حس کردم پشتم ایستاده تا برگشتم نگاهش کنم یک هیکل خاکستری وخیلی معمولی به قد وقواره همه آدمها تو تاریکی اتاق خودشو قایم کرد .... وبعد بهم نشون داد :  (  یکی از دوستان  رضا رو دیدم که اومده پیشش )بعدها هوتی اگه دلش می خواست چیزهایی رو بهم نشون می داد  معمولا هم  اونهایی که همسرم از من مخفی می کرد ....

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:23 نويسنده |

 

امشب بالاخره از این خونه نفرت انگیز اسباب کشی کردیم ( هر چند بعدها فهمیدم  همه این وقایع ربطی به اون خونه نداشت ) لحظه اخر وقتی می خواستم  برم بیرون از اتاق دیدم  هوتی تو اینه نشسته ومنو با حسرت نگاه می کنه ویه حس عذاب وجدان درد ناکی رو ریخت تو تنم  ......

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 2:14 نويسنده |

این اولین سفری بود که باهاش رفتم و تو این سفرها که بعدها بیشتر تکرار شد زمان مفهوم خاصی نداشت  عین یه افسانه بود تو یه راه باریکه ای هوتی جلو می رفت ومن پشت سرش درختان خیلی خیلی سبز میوه های سبزی داشتند شبیه انبه بود ولی پرز خیلی زیادی روشون بود وقتی خوردم مزه سیب داشت .یه حلزون پرواز می کرد ومن حیرون اینهمه ناشناخته ها مدام چشامو به هر طرف می چرخوندم تا چیزی از دیدم پنهون نمونه ...تا رسیدیم به یه رودخونه اون رودخونه واقعا زیبا بود که به جرات می تونم بگم تصورش تو ذهن هیچ آدمی نمی گنجه ! نمیدونم بهشت بود یا نه ...مگه غیر از اینم میشد باشه !یه مرد اسب سوار شبیه اینایی که تو فیلمهای وسترن می دیدم اومد طرفم قمقمه از دستش افتاد پایین  وقتی خم شدم تا اون قمقمه رو بردارم خنکای وصف ناپذیر آب رود خونه منو بد جور هوش از سرم پروند واین قمقمه تنها چیزی بود که با اون همه زیبایی وبکر بودن سنخیت نداشت ...چهره اون مرد خیلی واسم آشنا بود واسب سفیدش خیلی زیبا....وقتی به خودم اومدم که نه هوتی بود ونه اون رودخونه زیبا  من تو رختخوابم دراز کشیده بودم و باور  این چیزهایی رو که دیده بودم خیلی سخت بود !!!!

+ تاريخ دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 3:17 نويسنده |

 

از این به بعد من این موجود ناشناخته رو که همزادم هستش هوتی می نام

ساعت هفت ونیم شب بود که هوتی اومد ولی آروم نبود مدام سعی داشت یه حس ترس رو بریزه تو وجودم می گفت : رضا ماشینشو نبرده  وهمین چند لحظه پیش تو جاده شیروان تصادف کرد ومرد!!!وحشتزده  رفتم مغازه رضا دیدم ماشینش اونجاست  واینجا بود که تمام تنم به لرز افتاد وهای های گریه رو بنا گذاشتم .وبعد وقتی برگشتم اجازه نمی داد برم تو خونه  ومن برخلاف همیشه این بار با ترس خیلی خیلی زیاد همون  پایین پله ها نشستم وبه این درد بی درمونم لعنت فرستادم ..یه ساعت بعد رضا اومد و من موندم بین اینهمه تضاد ...چند لحظه بعددوباره هوتی برگشت!بهش گفتم چرا منو آزار میدی ؟ چرا دروغ ...واون فقط خنده زشتی رو رو صورتم پاشید ورفت

+ تاريخ یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 3:12 نويسنده |

 

 

نشسته بودم تو ماشین داشتم دنبال یه چیزی می گشتم که یهو خودشو انداخت صندلی عقب یه حس خیلی سنگین چنگ انداخت رو گلوم فورا از ماشین رفتم بیرون ولی اون حس سنگین منو از پشت شیشه آروم نگاه می کرد نمی دونم چی شد دوباره رفتم نشستم بعد بهش گفتم : اگه هستی ؟ اگه واقعا وجود داری واسه اثبات خودت هم شده به من بگو اون چیزی که دنبالش می گردم کجاست ؟! بدون ثانیه ای مکث گفت: دستتو ببر داخل اون سوراخ همون جاست! ( نه یک صدای خارجی بلکه درونی  صدایی که تو ذهنم طنین می انداخت واحتیاجی به حس شنوای نداشت )ومن وقتی نوک انگشتانم پلاستیک رو لمس کرد از وحشت وباور این وجود مو برتنم خیس شد...حدود یک ربع بامن بود  وبعد نمی دونم کی وچطور رفت ...

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:30 نويسنده |

 

تو این چند روزه خیلی اومد ورفت همش التماسم می کنه که کارهای صوفی رو انجام ندم .همش می گه  تو به من نیاز داری ومن واسه  کمک به تو هستم  نخواه که من برم ...

اما امروز با خشونت خیلی زیاد اومد بالای سرم خودشو پهن کرد سیاه شده بود وترسناک ترسیدم خودمو کشیدم عقب ولی اون همون جا ایستاد وگفت من باید باشم یعنی هستم وهیچ کسی کاری نمی تونه انجام بده . یه جورایی حس اینکه می خواست تسلط داشته باشه رو می ریخت تو دلم ...گفت : شاید  بتونه منو کمی دور کنه ولی هستم !هنوز هستم ....

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:59 نويسنده |

 

امروز اومد نرم ولطیف .می یومد اروم می نشست رو مبل وزیر چشمی نگاهم می کرد! نگاهش عذاب وجدانم  روزیاد می کرد...

می گفت : یعنی من برم / یعنی منو دوست نداری / من خیلی می خوامت / من واسه بودن با تو کلی جنگیدم با همه / من می خوام باشم باتو

+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 21:56 نويسنده |

 

 

 

دیشب صوفی گفت فردا می یاد دیدنت نباید بترسی باید باهاش حرف بزنی اون می یاد تا ازت معذرت خواهی کنه وخداحافظی همین ...

ولی اون امروز اومد اولین بار مثل یه مار از رو پله ها می خزید سر پر مو وفرفریشو اروم اروم می اورد جلو وهی تو اتاق رو نیگاه می کرد...همش منو می ترسوند .دست خودم نبود رعشه افتاده بود به جونم  گریه می کردم  می گفتم برو تو رو به مولا علی برو من نیم تون تحمل کنم .من ظرفیت پذیرش تورو ندارم ..اونوقت اون یه شکل معصوم به خودش می گرفت وهری یه سطل پر از غذاب وجدان رو خالی می کرد تو دلم ...ای خدااااااااااااااا .می ترسوند .بعد التماس می کرد واخر می زد زیر گریه !!!!!!!

+ تاريخ یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:49 نويسنده |

 

عصر بود.دراز کشیده بودم ومشغول تماشای تلویزیون که اومد .به یه حس خوفناک اومد .یه توده خیلی خیلی بزرگ وسیاه و زشت نترسیدم فقط چندشم شد یه جورایی مثل اینکه یکی بدون اجازه وارد اتاقت بشه داد کشیدم برو گم شوو بیرون چی از جونم می خوای ؟ تغییر کرد حاله سیاه تو خودش وول می خورد ایندفعه ترسیدم التماس کردم گفتم : من خواب بودم چرا اینطوری اذیتم می کنی؟ هان؟ بگو چی می خوای ؟ برو بیرون ...... یه حس سنگین قلبم رو فشار می داد .واون رفت وقتی جو سبک شد  من حالم عادی شد. بعد یه ساعت رفتم دستشویی  وقت پایین اومدن از پله ها دیدم نشسته رو پله اخری ولی اینبار شکل گرفته بود  شکل یه بچه اروم وسفیدسفید دستاشو به چونه تکیه داده بود و پشیمون بود نترسیدم از کنارش که رد شدم خودشوو کشید کنار تا  جا باز کنه  بهم گفت: معذرت نمی خواستم بترسونمت .من معذرت .همین ومن نیگاش نکردم وامدم تو اتاق .دیگه هم نفهمیدم چی شد!!!

+ تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 21:40 نويسنده |

 

امشب هم مقابل آیینه ایستاده بودم ٬ یه لحظه دیدم همسرم « رضا » پایین پله ها ایستاده ومنتظر .بدون اینکه سرمو برگردونم گفتم ک برو منم الان می یام بچه رو تنها نذار .چند لحظه گذاشت ولی اون نرفت .وقتی سرمو برگردوندم که بهش بگم چرا نمی ری؟ بازهم اون بود اما به هیبت رضا وبا لباسهای اون ولی بدون سر!!! دستهاش هم همین طور آویزون بود.ترس من تو اون لحظه رو به هیچ عنوان نمی شه  تصور کرد.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 5:26 نويسنده |

 همسر وفرزندم  بیرون منزل منتظرم بودن تا بریم بیرون .چراغ اتاق رو خاموش کردم ودر راهرو مقابل آیینه ایستادم تا خودمو مرتب کنم  که دوباره اومد .ولی دیگه از اون حسهای سنگین خبری نبود  .لحظه ای خودشو نشون می دادو می رفت .هیکل یه مرد با موهای فرفری / قد خیلی بلند / دستهای خیلی دراز که از زانوانش هم پایین تر افتاده بود تا چشمو برگردونم که بیرون از آیینه ببینمش اون رفت ...

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 5:17 نويسنده |

 

حس وجودکسی که خودش وپنهون می کنه وترس رو می ریزه تو دلت اذیتم می کنه.عصرها یه ساعت مشخصی می یومد با یه حس خیلی سنگین .می نشست روی مبل وزل می زد تو چشام .بعد از سیری چشاش که حس می کردم یه جوری یه چیزی رو از من داره می گیره می رفت .ومن تازه می فهمیدم که مدت بسیار طولانی رو در خلسه بودم .بعد رفتنش می رفتم جای نشستنشو دست می ذاشتم هنوز گرم بود .یه گرمایی که تا ته دل ادم رو سرد می کرد!!!

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 5:9 نويسنده |

 

 آسمون داشت رو به سپیدی صبح می رفت.ساعت حدودا چهار صبح می شد .وقتی در اتاق رو باز کردم .یه نور خیلی زیبا واب رنگه از سقف اتاق اویزون بود ویه جورایی رقص داشت  ولی با اومدنم تو اتاق خیلی سریع  پخش شد ومن منگ موندم!

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 5:24 نويسنده |

می خوام همه حسهای غریبی رو که داشتم وا گو کنم همین!!!